محمد بن على بن محمد شبانكاره اى
115
مجمع الانساب ( فارسى )
خواست كه كين پدر از سلطان مسعود بخواهد . سلطان به جانب بغداد كشيد و راشد چون از بغداد بيرون آمده بود به اصفهان آمد و اصفهان را حصار داد و قحطى عظيم برخاست . و سعد الملك حاكم اصفهان بود و يكى از ملحدان ملازم او بود ناگاه راشد را بكشت . چون خبر به مسعود رسيد در بغداد عم او را يعنى برادر مسترشد لقبش المقتفى به خلافت بنشاند « 18 » و خود به همدان باز آمد . و در اين مدت اتابك بوزابه كه تركى قديم بود از موالى آل سلجوق و اتابكى بسى پادشاهزادگان كرده بود به مخالفت سلطان مسعود برخاست و دو پسر سلطان محمود بن محمد بن ملكشاه را بيرون آورد : يكى محمد نام و يكى ملكشاه و به اصفهان آمدند و چند مضايقه ميان ايشان افتاد اما حرب نيفتاد و چون با سلطان مسعود لشكرى بسيار نبود به ضرورت به بغداد رفت و مرد فرستاد به جانب آذربادگان پيش اتابك ايلدگز - كه بزرگترين اتابكان آلسلجوق بود - و از وى مدد خواست . او با سپاهى تمام به كرمانشاهان آمد و اتابك چاولى با وى بود و سلطان مسعود چهار ماه در بغداد بود و باز همدان آمد و ارسلان بن بلنكرى [ را ] كه اميرى بود از امراى بزرگ بركشيد و تربيت مىكرد . امرا به قصد اين ارسلان برخاستند و اتابك چاولى را با وى بد كردند . اتابك چاولى قصد كرد كه ارسلان را تعرضى رساند . سلطان مسعود پيغام فرستاد به اتابك چاولى كه تو دعوى مىكنى كه به مدد من آمدى اول قصد خاصگان من مىكنى ؟ اتابك منفعل شد و عذر خواست . روز ديگر سلطان مسعود ، ارسلان را به خدمت چاولى فرستاد تا سوارى و گوى زدن و شمشير راندن خود اظهار كرد . اتابك را خوش آمد و او را بنواخت و تشريف داد و با پيش سلطان فرستاد . در اين حال لشكر بوزابه و پادشاهزادگان برسيدند و لشكرى انبوه بود چون اتفاقى نداشتند همه از همديگر متفرق گشتند و حرب نيفتاد و سلطان مسعود نيك متمكن شد و بوزابه و پادشاهزادگان محمد بن محمود و ملكشاه بن محمود هر سه به پارس آمدند و مملكت را فرو گرفتند و پارس را دارالملكى ساختند تا وقتى كه سلطان مسعود در عراق نيك معتبر شد و يك دو امير بزرگ را بكشت و سرشان به پارس فرستاد و پيغام داد به بوزابه كه كسانى كه قصد سلطنت كردند بدين پايه رسيدند اگر ترا هم هوس مىباشد بسم اللّه . پس اتابك
--> ( 18 ) . و خليفه او را سلطان غياث الدين مسعود قسيم اميرالمؤمنين لقب داد ( تاريخ گزيده ص 455 ) .